تبليغاتX
راز ماه

راز ماه

روز نویس ها و دل نوشته های شخصی من (راز ماه/Raz-e-Mah)

دلگیرم

به نام خدا

1) سلام به همه دوستان که البته احتمالا به دلیل این همه فاصله در آپ نکردن دیگر چندان یار این وبلاگ نیستند. امیدوارم بتونم مرتب مطلب بذارم و دوبار حضور گرم دوستان را داشته باشم.

2) امشب، شب شهادت امام رضا (ع) و من دلم خیلی گرفته. نه که بگم به خاطر این مناسبت دلم گرفته و مثلا خیلی آدم خوبیم. مدتی که اینجوریم و امشب بهونش جوره تا به اوج خودش برسه.

3) دلیل این دلتنگی رو نمیدونم، فقط فهمیدم که چقدر تنهام و از شدت تنهایی که دارم اینجا مینویسم.

-----------------

دارم از نفس میافتم تو هجوم سایه ها

کاشکی بشکنه دوباره بغض این گلایه ها

+ نوشته شده در  جمعه 15 بهمن1389ساعت 0:5  توسط مهدی  | 

پس از مدتها

با سلام خدمت همه دوستان همراه

ببخشید که مدت زیادی آپ نکردم، یه کمی گرفتار امور جاریه زندگی شدم. یه کمی هم به تفریحات سالم پرداختم. یعنی با خانواده رفتیم مسافرت. اسنادش هم موجوده .....نشششششششون بدم. (به زودی چند تا از عکس ها رو میذارم که باورتون بشه)

پس تا نمایش اسناد....

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 22:15  توسط مهدی  | 

سالگرد آغاز

اگر امام رفت، فرزندش علی هست

خدا را شکر، امت را ولی هست

+ نوشته شده در  جمعه 14 خرداد1389ساعت 21:9  توسط مهدی  | 

سند جهالت، سند اعزام به سربازی

چون عکس به طور کامل در صفحه قرار نگرفته، برای مشاهده کامل لطفا آن را در کامپیوتر ذخیره و سپس مشاهده کنید.

+ نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت 10:20  توسط مهدی  | 

به نام خدا

جای دل

يه جا مي خوام که عقده هام وا بشه

يه روز بشه که روزه هام وا بشه

 

از سحر روزاي بي حالي من

گرفته ام روزه خوشحالي من

 

روزه گرفتم که ديگه شاد نشم

بي خودي خندون، بي خودي فرياد نشم

***

جون شما دلم گرفته امروز

بازم شده مثل روزاي ديروز

 

دلي که ديگه حالا با صفا نيست

پر از غمه، از اين غم ها جدا نيست

 

دلي که ديگه عشق توش نداره

دلي که توش عقل، مرد کار زاره

 

همون دلي که حالا روزه داره

به عشق روزاي شعف بيداره

***

حالا که که وصف دلم رو شنيدي

جاي مناسبش رو تو نديدي؟

 

يه جا مي خوام که عقده هام وا بشه

اين دلِ از تنم جدا شه

 

يه جا که اين دل رو بدم امانت

جايي که خالي باشه از خيانت

 

شايد که اونجا قلب يک نفر بود

يکي که عمق چشماش بي خطر بود

 

دل بذارم، بگم خدا نگهدار

بعد خدا دلم رو تو نگه دار

 

اين دل من مثل درخت بيدِ

از غم و درد خيلي به خود پيچيده

 

مي خوام که من بعد مثل يک چنار شه

گوشه نشين همين گوشه کنار شه

 

خلاصه مي خوام که حسابي رام شه

بي خيال عشق بازي حرام شه

 

بشه که راهيش کنم و بگم برو

تو ياد بگير رسم عشق و عاشقي رو

***

اگه مي دوني اون نشوني کجاست

يا کسي رو که من مي خوام همون جاست

 

پس مي گم اين سوال رو من دوباره

تا آدرسش رو خوب يادت بياره

 

حالا که وصف دلم رو شنيدي

جاي مناسبش رو تو نديدي؟


شاعر: راز ماه

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 19:6  توسط مهدی  | 

نوروز 89

به نام خدا

1-     سال نو همگي مبارک، درسته دير شده ولي چون اولين مطلبم تو سال جديد بود بايد تبريک رو مي گفتم.

2-     معذرت از اينکه خيلي دير up کردم.

3-     تو اين پست قراره خيلي خلاصه بگم تو ايام تعطيلات چه کردم.

امسال از 26 اسفند تا 4 فروردين رو مسافرت بودم. يعني سال تحويل رو خارج از مشهد و البته (براي اولين بار) جدا از خانواده بودم. ماجراي سفر از اين قرار بود که .... . نه اين جوري خوب نيست بذارين از همون اول اولش براتون تعريف کنم.

شروع: مربوط ميشه به عيد سال 1381، آره 8 سال پيش، تعجب نداره که. 81 همون سالي بود که عاشورا روز 6 فروردين بود و سال اولي بود که من رفتم اردو جنوب (همون راهيان نور). تو اون سفر با اين که دانش آموز بودم ولي يه جورايي جزء خدمه کاروان محسوب مي شدم. اين که تو اون سفر و روز عاشورا چه به من گذشت فعلا بماند، فقط همين قدر بگم که باعث شد من هر سال مشتاق رفتن به اين سفر باشم.

اين اشتياق هر سال روي هم تل انبار مي شد و هر بار به يه دليلي نمي تونستم برم.تا نوروز سال 86 که باز هم توفيق شد و رفتم. اين بار بدتر از قبل بود و رسما مسئوليت داشتم. اين بود که در همه مراحل سفر مدام بايد حواسم به کار مي بود و خوب نمي تونستم خيلي از سفر لذت ببرم. واسه همين قصد کرده بودم که يه سال بدون مسئوليت به اين سفر برم.

مدتي قبل از نوروز سال بعد (1387) يکي از دوستان، بدون اينکه از اشتياق من به سفر اون هم بدون مسئوليت خبر داشته باشه، بهم گفت بيا با کاروان هاي دانشگاه بريم راهيان نور. من هم فورا قبول کردم ولي اين بار هم مثل اون 4 سالي که نتونسته بودم برم و مشکلي پيش اومد و نشد. بدي اين دفعه اين بود که اون دوستم رو هم از سفر انداختم و يه جورايي عذاب وجدان گرفته بودم.

اين عذاب وجدان (البته در صورت وجود) و اون اشتياق باعث شده بود که عزمم رو جزم کنم تا نوروز 88 رو به همراه همون دوست عزيز برم مناطق جنگي. اما باز هم نشد و فهميدم عزم جزم من به تنهايي کافي نيست و بايد ساير عوامل هم هماهنگ باشند.

تا اينکه رسيد به امسالو خوشبختانه عزم جزم من با اشتياق دوست عزيزم و هماهنگي ساير عوامل همرا شد و تونستيم بريم سفر. اونم چه سفري! خصوصيات اين سفر بدين شرح بود:

1-     همراهي برادرم خوبم مرتضي

2-     همراهي يه دوست عزيز و البته مشتاق به اين سفر، محمود کريميان

3-     رفع شدن عذاب وجدان

4-     رفع اشتياق 2 ساله به سفر

5-     رفع اشتياق 8 ساله به سفري بدون دغدغه مسئوليتي

6-     حضور در کارواني کاملا غريبه که دو نتيجه برام داشت

-         هر کار دلم مي خواست مي کردم و هر جا دلم مي خواست مي رفتم.

-         پيدا کردن دوستاني جديد با تفکراتي جديد


اين بود که اين سفر حسابي بهم چسبيد، جاي همتون خالي بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 فروردین1389ساعت 23:33  توسط مهدی  | 

قضیه ابن ملجم

به نام خدا

قصد داشتم بعد کنکور یه متن تحلیلی سیاسی بنویسم ولی برخوردم به این طنز جالب و پر معنی و کلا منصرف شدم. بعدا تو یه متن کوچک دلیل انصرافم رو واضح تر می گم. فعلا طنز رو بخونید و لذت ببرید.

(منبع:سایت تابناک)

رسول جعفریان گفته: «مقایسه ابن‌ملجم با معترضان به دولت شگفت‌انگیز است.»

من نمی‌دانم آقای جعفریان این یک‌سال گذشته را کجا تشریف داشته‌اند که برایشان این ماجرا شگفت‌انگیز است. برای ما که عادی شده، آنقدر که از این تشبیهات شنیده‌ایم. الان مدت‌هاست صبح که از خواب بیدار می‌شویم به «جُعده» سلام می‌کنیم، می‌رویم از «سنان‌بن‌انس» نان می‌خریم، سوار تاکسی «حرملة‌بن کاهل اسدی» می‌شویم، توی تاکسی دربارة «ابن‌ملجم مرادی» حرف می‌زنیم، می‌رویم در اداره کنار یهودیان خیبری کار می‌کنیم، با «ولیدبن عقبه» ناهار می‌خوریم و قس‌علی‌هذا تا شب که مثل نعش مرحب می‌افتیم و می‌خوابیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 1:34  توسط مهدی  | 

15 ساعت و 12 دقیقه

به نام خدا

سلام؛

الآن که دارم این مطلب رو می ذارم دقیقا 15 ساعت 12 دقیقه مونده به شروع کنکور کارشناسی ارشد. واسه خودم جالبه که تو 24 سالگی شدم مثل 18ساله های پشت کنکوری که آرام و قرار ندارن. از اون بدتر اینه که اوضاع خودم رو واسه هر کی می گم از رو محبت و دلسوزی چیزایی رو بهم میگه خودم بارها واسه این و اون گفتم.

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

باز خدا پدر اردشیر رو بیامرزه که وقتی داشت عملیات روحیه دهی رو انجام می داد گفتش این حرفا همون چیزایی که خودت می دونی.

ولی خلاصه همه این ماجراها اینه که ما پسرا آخرش باید به این نظام مقدس خدمت کنیم. فقط نوع خدمت و زمان اون فرق می کنه. یکی اول پشت میز دانشگاه خدمات مقدس انجام میده بعد زیر پرچم. یکی اول زیر پرچم بعد پشت میز. بعضی ها هم یا فقط زیر پرچم، یا هم فقط پشت میز.

سوال مسابقه این برنامه من چه جوری به این نظام مقدس خدمت خواهم کرد؟

1- اول پشت میز دانشگاه (کارشناسی ارشد)، سپس زیر پرچم

2- اول زیر پرچم مقدس پادگان، سپس پشت میز دانشگاه

3- فقط زیر پرچم

4- فقط پشت میز

بعد از اعلام نتایج کنکور به برندگان این مسابقه جوایز نفیسی اهدا خواهد شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 16:16  توسط مهدی  | 

کابوس زمستاني پشت کنکور

به نام خدا

يکي دو شب پيش مشهد داشت برف مي امد و من هم داشتم درس مي خوندم. در همين حين قريحه ام قلقلک خورد و ذوقم سر ذوق اومد. مي خواستم شعر بگم که ياد يه آدم شبيه خودم افتادم. اول شباهت هاي خودم و اون فرد رو مي گم:

1- هر دو تا اسممون مهدي

2- هر دو مشهدي

3- هر دو تو زمستون ذوقمون گل کرده و مي خواستيم شعر بگيم

4- هر دو مون تخلص هم داريم (چه کلاسي واسه خودم گذاشتم)

5- ضمنا از رو عکسش فهميدم مدل موهاش هم مثل الآن من بوده

آن فرد کسي نيست جز استاد مهدي اخوان ثالث (م.اميد)

تفاوت مهم هم اينکه اون شعر کاملا جدي به اسم زمستان گفته ولي شعر من اينه:

(لطفا شعر استاد رو اول بخونيد يا حداقل يه نگاه بهش بندازين)

 

کابوس زمستاني پشت کنکور

سوالت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در کتاب است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش جزوه را ديد ، نتواند
كه تست تاريك و ترسناک است
وگر سوال سخت سوي كسي يازي
به اكراه آورد پاسخ از حنجر برون
كه کنکور سخت نزديک است
جواب ، كز گردون مغزت مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
جواب مغزت كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز جواب دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من! اي دانشجوي ارشد، دوست کهن
کنکور بس ناجوانمردانه سخت است ... آي
سرت گرم و دلت خوش باد
سوالم را تو پاسخ گوي، زبان بگشاي

منم من، آن دوست ديشبت، رفيقي بس مغموم
منم من، دوست تيپاخورده ي رنجور
منم ، آن پشت کنکور ، نغمه ي ناجور
نه از ارشد ، نه از ليسانس ، همان بيکار بيکارم
بيا بگشاي زبان، بگشاي، که نزديک پافنگم
رفيقا! مهربانا! رفيق ساليانت پشت کنکور چون موج مي لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت ترس و دندان است

من امشب آمدستم سوال بگزارم
جوابت را كنار عقل بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد، کنکور شد، دفترچه 1 آمد ؟
فريبم مي دهي ، بر صفحه اين سوالي از آن کنکور من نيست

حريفا ! گوش ما شنيده است اين سوال، يادگار آن کنکور پارسال است
جواب تست هاي سخت تنگِ کنکور، گزينه 3 يا 4
به تابوت ستبر نُه توي مغز سوال اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ چشم را بفروز ، 1 با 2 يكسان است[1]

سوالت را نمي خواهند پاسخ گفت
کنون کنکور است، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها لرزان
سوالها زجر ، مغزها خسته و غمگين
داوطلبين اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده اين بهمن ماه[2]
کنکور است



[1] نتيجه اين بند اينه که سوال اشتباهه، سعي نکن جواب بدي

[2] برداشت سياسي نکنين ها، تاريخ کن 28 و 29 و 30 بهمن ماه است.

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 2:16  توسط مهدی  | 

برنامه هفتگی

به نام خدا

1-   مي خواستم همونطور که قول داده بودم يک سري پاسخ براي کامنت هاي پست قبلي بنويسم ولي منصرف شدم. ديدم سوال هاي اردشير و عماد رو که تو ميلي که به گروه فرستادم جواب دادم. تازه اگه جواب ندم هم اونا دوستم دارن. پس بي خيال جواب و جو سياسي و غير سياسي شدم.

2-   به جاي جواب برنامه هفتگي ام طي مدت اخير و يک ماه آينده رو نوشتم که اگر از جوياي احوالات من هستديد، زين پس نباشيد. برنامه بنده به قرار زير مي باشد:

   شنبه: کتاب، شکم، خواب

1 شنبه: خواب، کتاب، شکم

2 شنبه: شکم، کتاب، خواب

3 شنبه: کتاب، خواب، شکم

4 شنبه: شکم، خواب، کتاب

5 شنبه: خواب، شکم، کتاب

جمعه: يکي از برنامه هاي فوق به صورت تصادفي انتخاب شده و کمي از دز کتاب آن (تا نزديک صفر) کاسته مي شود.

(ممکنه بعضي ها ايراد بگيرن که به جاي شکم بايد مي نوشتم کباب تا وزن کلمات جور در بياد، ولي اونها سخت در اشتباهند. چون من با هدف گفتن حقايق زندگي خودم اينجا مطلب مي نويسم. يکي از حقايق هم اينه که من هر روز که کباب نمي خورم. کلا بايد غذام متنوع باشه وگرنه افسردگي ميگيرم.)

به اميد تغيير اين برنامه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 1:1  توسط مهدی  |